تبليغاتX
ღღ(¯`·.¸¸سپیده عشق¸.·´¯)ღღ

ღღ(¯`·.¸¸سپیده عشق¸.·´¯)ღღ

در تنهاترین تنهاییم به دنبال تو می گردم

 

سلام دوستای گلم

می خوام جشن ۵ سالگی وبم رو با ۷ روز تاخیر بگیرم

اخه این چند وقت خیلی گرفتار بودم

و به کلی فراموش کرده بودم

****************************************

سپیده عشق

اسمان همچو صفحه دل من         روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم          که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید         می خزم بر سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه                   می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد                  در بلور ظریف اوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ                می دود همچو خون به رگهایم

اه گویی ز دخمه دل من                   روح شبگرد مه نظر کرده

یا نسیمی در این ره متروک                دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو                   می شکوفد همچو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور                می درخشد میان حاله راز

ناشناسی درون سینه من                  پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش                 گوئیا بوی عود می اید

اه...باور نمی کنم که مرا                    با تو پیوستنی چنین باشد

نگه ان دو چشم شور افکن                 سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان ز ان جهان رویایی                 زمره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم به روی دفتر خویش               ( جاودان باشی ای سپیده عشق )

****************************************************************

اینم کیک

جشن که بدون کیک نمیشه

کیک تولد آبجی

********************************************

این ۵ سال تو یه چشم به هم زدن گذشت

بیشتر از این نمی تونم صحبت کنم

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت17:54توسط مرتضی | |

 
255.gif

 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند.

 ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان نشست. . پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟

 پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟

 پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

 بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟

 عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت.

 صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد.

 و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست

پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.

هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم

 و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم
 

كاش ما هم یه خورده از مهربانی پدر را داشیم

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت20:58توسط مرتضی | |

 

خیلی ...

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زهمین گرد است.batting eyelashes

دومین پیام
از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست

چهارمين خبر از ماهواره اميد من خسته شدم دارم بر ميگردمwhew!


پنجمين پيام از ماهواره اميد دريافت شد: من بايد اينجا چيکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!
on the phone

هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است

هشتمین پيام ماهواره اميد به زمين: بنزينم تموم شده کارت سوخت بفرستيد
not worthy

نهمین پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيدno talking

دهمين پيام ماهواره اميد : دارم سقوط ميکنم، زير پامو خالي کنين

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!
rolling on the floor

دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.

سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد... می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم
nail biting

به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنندoh go on

ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.hee hee

در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافتdancing

پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنندI don't want to see

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر دادdrooling

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد
bring it on

ماهواره اميد از مدارخارج شده است وفقط به دور سياره زهره مي چرخد واين پيام هارا ارسال ميكند؛الهي دورت بگردم،جيگر چند سالته؟ rolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor rose

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت22:1توسط مرتضی | |


پرده اول :ساعت 16:00،خيابون

 ببخشید خانوم پا میدی واسه معلول می خوام.عروس ننم میشی؟میتونم شماره بدم پاره کنی؟!!!میخوام سایه سرت شم.می خوام مرد خونت شم.طلبت شدم می خوام باهات دوست شم.شماره کفشتم بدی زنگ میزنم...راستی شماره عینک من میدونی چنده؟...ا...چرا جواب نمیدی؟(نگاه عاقل اندر سفیه دختر)>>>>>

 پرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس

  می تونم یه ذره وقتتون رو بگیرم؟به خدا قصد خیر دارم –

- خواهش میکنم مزاحم نشید من نامزد دارم

- خوب من حاضرم با نامزد شما دوئل کنم.انتخاب اسلحه هم به عهده اون!(دختر به زور جولوی خنده اش را میگیرد)

- ببین پسر خوب من جای مامان تو ام.

-  خوب من خیلی دوست دارم یه مامان خوب مثل شما داشته باشم تا شبا واسم قصه بگه,لالایی بگه

- لطفاً مزاحم نشید پلیس صدا میکنم ها

- خب بهتر همین جا عقدمون میکنن.

- تو چقدر پر رویی بچه!

- من شماره ام رو میدم شما اگر دوست داشتید زنگ بزنید.

- باشه ولی قول نمی دم ها

- عیبی نداره زنگ نزن

 پرده سوم :یه روز بعد از ظهر ,پارک

 - بیبین آقا مسعود تا حالا دوست پسر نداشتم چون خوشم نمیاد مثل این بچه مچه ها که تا صبح میشینن پای تلفن و تلفن بازی و از این صحبتا

- خب من هم تا حالا دوست دختر نداشتم.....من هم از این بچه بازیا بدم میاد 

 پرده چهارم: نصفه شب پای تلفن

 - ببین مسعود جون نگاه من به زندگی این جوریه که....

.- اتفاقاً عزیز دلم ,مای دارلینگ,هانی,سوییتی نظر منم اینه که...

 پرده پنجم:

یک شب گرم و تب آلود بوی علف,حس خسته یک ملافه پیچیده,عطر ممنوع یک رویا,صدای (...) و عشق و دیگر هیچ (...) در این قسمت باید کمی بی پرده سخن گفت!

پرده ششم:روز ولنتاین,کافی شاپ

- من دیگه خسته شدم.امروز یه روز عاشقانه اس ,سرشار از عشق و صفا ,ولی انگار تو منو ... دوست نداری!

- چرا دوستت دارم ولی شرایطم طوری نیست که برات وقت بذارم.من دوستای دیگه ای هم دارم که باید بشون برسم

- خوب منم همینطورم.منم وقت ندارم.ولی این دلیل نمیشه که از عشق صحبت نکنی

- عشق مال بچه هاست.ما دیگه بزرگ شدیم باید واقع بینانه نگاه کنیم.

- گفتم که ....دیگه منو دوست نداری....

- چرا عزیزم دوستت دارم.امشب زنگ بزن به بابابت بگو میری خونه دوستت شب هم بر نمیگردی...

-باشه!

پرده هفتم: فردای روز ولنتاین خونه پسره!

- بی شعور!پدر سگ!(...)(...)تو من رو با اون خواهر (...)ات اشتباه گرفتی...پونزده تا سر جمع کردی تو خونه که چی بشه؟

- تو هم که بدت نیومد!تازه اینا دوستای منن...غریبه نیستن!

- خفه شو بی غیرت!من عشق تو بودم.روز ولنتاین واست عروسک خر گریان خریدم

- چه ربطی داره منم برات شکلات قلبی خریده بودم.

- شکلات قلبی بخوره تو سرت!تو اصلاً معنی عشق رو نمی فهمی!حیف اون کارت پستالی که خریده بودم.

-عشق همینه که دیدی.راستی اون روز روم نشد بت بگم کارت پستالت خیلی بی ریخته.حالا فکر کردی خیلی لعبتی با اون هیکل بی ریختت...

پرده هشتم:بعد از ظهر فردای ولنتاین.لوکیشن قبلی

 آخه مرتیکه بی شعور تو می میردی 5 دقیقه دیگه تو کمد دووم میوردی؟

به من چه مسعود جون حمید هولم داد!

حمید آبروی منو بردی.دافیه پرید!ار همون سوراخ کلید نگاه میکردید...!بیا!اینم از رفقای ما....

پرده نهم:ساعت 16.00 پراید

 خانوم پا میدی.......

 نتیجه گیری:ولنتاین خوبه

متاسفانه جامعه ما این مدلی شده خدا بخیر بگذرونه.........

پیام كوتاه مخصوص روز ولنتاین ، پیام كوتاه ویژه روز ولنتاین :

یادم بنداز تو روز ولنتاین قلبمو بهت هدیه بدم اما به شرط اینكه مواظبش باشی ، نه به خاطر اینكه قلب منه ، نه ، به خاطر اینكه تو توشی . . .


 

اگه شكلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسك بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی كه دوست منی عزیز ترینی . روز ولنتاین مبارك . . .


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت21:17توسط مرتضی | |

 

تولدم مبارک

۲۲ سال پیش یه همچین روزایی من به دنیا اومدم

یعنی ۲۱/۱۰/۱۳۶۵

اصلا حال و حوصله کیک و جشن رو ندارم

***********************************************************

از دادن کیک به دوستان هم معذورم

به جاش مطلب زیر رو پیشکش تک تک شما دوستان می کنم

**************************************************************

بسی خرسندیم که پا از ۲۲ سالگی در آورده و جفت پا به ۲۳ سالگی در آمدیم.

اینک  میتوانیم با خیال راحت آدم کشته، دزدی کرده و حتی غارت کنیم!

و بسی تر خرسندیم که بما لقب نویسنده ی خوب در آینده چسبانیدند!

و بسی تر تر که امروز همچین بگی نگی شیش میزنیم!

 

١. دی در حمام بوده، مشغول آبتنی که دوش حمام شروع به چرخیدن کرد. انگاریدیم که واشرش شل شده و صد البت با دست سفت نمیشد. هر چه برش میگردانیدیم باز ساز خودش را می نواخت. به اجبار ما هم با وی با چشمان بسته شروع به چرخیدن کردیم. همین طور که میچرخیدیم صدای محکمی گوشمان را نواخت.

بلی! سر مبارک با حرکتی دورانی با سرعت ثابت(و حرکتی شتابدار) به دیوار کوفته شده بود.

بسی درد گرفتیم!

 

٢. دو دی پیش قبض آب مرداد و شهریورمان آمد. پدر اینجانب بسی عصبانی از آن مبلغ نجومی.

البت این را هم گفته باشم که نیمی کمتر! از مبلغ اصل و ما بقی جریمه ای بود که بدان تعلق گرفته بود.

و چندی پس از تفکر دریافتیم که این مبلغ بعلت ییلاق(همان هجوم! بخوانید)  یک ایل آدم در تابستان در منزل این جوانب(جمع جانب!) بود.

حال! کجایند آن گله ی آدم که نظاره کنند این مبالغ هنگفت آب و ... ر ا؟ ! ؟ !

بدین سبب پدر امر کرد که از این نعمت محدود! کمتر استفاده کنیم تا اداره ی برق نیز کمتر سوء استفاده کند!

شاید با استفاده ی کمتر ازین نعمت ارزشمند لقب اردک نیز از روی ما برداشته شود!

 

٣. از هدایایی که دی و دو دی و سه دی پیش در روز تولدمان گرفتیم شیء ست خلخال نام! که اول انگاریدیم گلو بند است! اما پس از تامل دریافتیم که خیر! پا بند است! (جل المخلوق!) این شیء زیبا میباشد. اما بسیار جیلینگ جیلینگ میکند.

۴. همی داشت این را یادمان میرفت.

خدا نیامرزد ایرانسل را. و پدرش را. و مادرش را و همچنین جد و نیاکان و خاندان و سلسله شان را!

به امید باری تعالی تمام آنتن هایش از زمین برچیده شود! (بترکد. بسوزد و یا حداقل بیوفتد!) خلاصه اینکه خیر از عمرشان نبینند.

یقه شان بر پل صراط در چنگال ماست.

 

برگرفته از کتاب عجب الخزعبالات

منبع:http://saharvahediyeh.persianblog.ir

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت17:34توسط مرتضی | |

 

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می­زد و پروانه­ای را  لابه­لای بوته خاری گرفتار دید.

 او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک پری زیبا شد

 و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهد کرد.

دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من می­خواهم شاد باشم. پری سرش را جلو­آورد

 و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت.

هرگاه کسی از او درباره راز شادی­اش سؤال می­پرسید لبخند می­زد و

می­گفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایه­ها می­ترسیدند او بمیرد

 و با مرگش رازشگفت انگیز شادی نیز با او دفن شود.

آنها به او التماس می­کردند : تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟

به نظر شما پری به دختر چی چیز گفته بود؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت:

او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نشر برسند،

 آنها هر که باشند به من نیاز دارند!

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری،

 از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند،

دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت21:44توسط مرتضی | |

 

می خواستم وبم رو واگذار کنم

ولی کسی مدیریت اونو قبول نکرد

الان یه فکر دیگه دارم

اگه موفق بشم شما هم می فهمید

دعا کنید درست بشه

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت20:23توسط مرتضی |