تبليغاتX
ღღ(¯`·.¸¸سپیده عشق¸.·´¯)ღღ

ღღ(¯`·.¸¸سپیده عشق¸.·´¯)ღღ

در تنهاترین تنهاییم به دنبال تو می گردم

 

سلام دوستان عزیزم

امید وارم که مثل همیشه خوب وشاد باشید

اینبار اومدم بگم دنبال یه نفر می گردم که وب رو بهش واگذار کنم

تا از این به بعد اون مدیریت وب رو در دست بگیره

و وبلاگ سپیده عشق رو اپ کنه

کسانی که تمایل داشتن تو قسمت نظرات بگن تا من با هاشون صحبت کنم

یا می تونن نظر خصوصی بزارن

از همتون ممنونم

*********************************************************

نامه خدا به امیلی

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای را دید که نه

 تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود

 او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند :


عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم ، با عشق ، خدا .امیلی عزیز ،


امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا

خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت

خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم ! پس نگاهی به

 کیف پولش انداخت او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت ، با این حال براي خريد و تدارك ميهماني

به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خيلي عجله داشت تا زود

به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خريد با زن و مرد فقیری روبرو

شد ! آنها به امیلي گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم

 آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟


امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد

 فقير گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و آن دو به

 حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور

ناگهاني درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد ! انگار ندايي در درون او

 ملامتش ميكرد . ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید ! آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید :

وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه

 های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید و او

دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را

 روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد !


كلمات ساده و مختصري در آن نامه نوشته شده بود
:


امیلی عزیز ،


از پذیرایی بي نظيرت و کت خوب و زیبایت متشکرم ، با عشق ، خدا

 این هم اخرین اپ من

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت16:5توسط مرتضی | |