تبليغاتX
ღღ(¯`·.¸¸سپیده عشق¸.·´¯)ღღ

ღღ(¯`·.¸¸سپیده عشق¸.·´¯)ღღ

در تنهاترین تنهاییم به دنبال تو می گردم

 

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می­زد و پروانه­ای را  لابه­لای بوته خاری گرفتار دید.

 او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک پری زیبا شد

 و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهد کرد.

دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من می­خواهم شاد باشم. پری سرش را جلو­آورد

 و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت.

هرگاه کسی از او درباره راز شادی­اش سؤال می­پرسید لبخند می­زد و

می­گفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایه­ها می­ترسیدند او بمیرد

 و با مرگش رازشگفت انگیز شادی نیز با او دفن شود.

آنها به او التماس می­کردند : تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟

به نظر شما پری به دختر چی چیز گفته بود؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت:

او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نشر برسند،

 آنها هر که باشند به من نیاز دارند!

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری،

 از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند،

دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت21:44توسط مرتضی | |